شنبه شانزدهم آبان 1388
اشک
شنبه هجدهم مهر 1388
زندگی با طعم خرمالو
نمی دانم تا بحال امتحان کرده اید که مزه ای متفاوت از مزه گس خرمالو را ترجمه کنید یا نه اما من بعد از سالها خرمالو خوردن به این کشف رسیدم که اگر مغز وسط خرمالو را با ظرافت خاصی بخورید از مزه آن لذت خواهید برد و به جد یکی از طرفداران پروپاقرص خرمالو خواهید شد. زندگی هم به نظر من مثل خرمالوست باید بلد باشی که مغز شیرین آن را بچشی شاید کمی بلند و پستی های زندگی کامت را گس کند اما یقین شیرنی مغز زندگی بر مزه گس آن غالب است.روزها وشبهای تهرانم را در دانشگاه علم و صنعت درمجمع علم صنعت بسر می کنم دلباخته معرفت بچه های مجمع حزب الله هستم از فرشید ایلاتی که پای مرا به مجمع باز کرد تا علی ابراهیمی ، مجتبی شهراب ، محمدنظمی ، هادی منعم ، احمد بذرافشان حسابی مرا شرمنده مهمان نوازی خود کردند. اما یکی چیزی رو نمی تونم فراموش کنم و اون هم ۵ شهید گمنام دانشگاه علم و صنعت هست که خیلی شهدای عجیبی هستند ومن ماندم در دانشگاه و مجمع را مدیون آنها می دانم. چه شبهایی را تنهایی در سکوت محض مجمع به صبج نرسوندم و چه سحرهای ماه رمضان را در تنهایی با خدای خودم حال نکردم.همیشه دنبال این تنهایی ها بودم اما حالا که بدستش آوردم دارم به غفلت ردشان می کنم. کم کم هم دارم زندگی و حال وهوای یک ژورنالیست را با حضورم در روزنامه ایران پیدا می کنم با آنکه چند سالی از فضای روزنامه نگاری بودم. عاشق درگیری و دعوا با سردبیرم![]()
...................................پـــــــــــــــــــــــــــی نـــــــــــــــوشـــــــــــــــــــــــــت...........................
* تهران.ایستگاه متروی میرداماد. پیرزنی سالخورده با دستانی لرزان در حال فروختن فیلم دی وی دی هست کنجکاو می شوم نزدیک می شوم و به او می گویم : مادر فیلم جدید و باحال چی داری؟ رو به من کرد و گفت : مادرجون چه مدلی می خواهی ؟ نیمه ؟ یا تمام ؟ خانوادگی یا تنهایی؟ مغزم هنگ می کنه پیرزنی که فکر می کنم ۷۰ سال سن دارد فیلم س.ک.س می فروشد البته چیزی که الان تو تهران شایع شده و شما با ۱۰۰۰ تومان می توانی یک فیلم که اگر آن را بخواهی در آمریکا و اروپا تهیه کنی باید۷۰ دلار بپردازی بخرید.و اینگونه استعمار فرهنگی و بنده فرهنگ لختی و س.ک.س می شوی.
*تهران. پارک وی. ساعت ۲ نصفه شب. گاهی با دوستم شب های جمعه که وقتی می خواهم به سمت امام زاده صالح یا دربند برویم او را می بینیم . زنی با آرایش زننده که کنار جاده می ایستد و ده ها ماشین مدل بالا کنارش رد می شوند و به او قیمت می دهند یکی از شب ها به دوستم گفتم که دوست دارم ببینم امشب با کدام ماشین می رود و بعد آن ماشین را دنبال کنیم. احمدکه از خدا خواسته . بعد از ۱ ساعت انتظار سوار یک بنز کروکی سرباز می شود آرام بدون آنکه متوجه شود دنبالش می روم اول تجریش را چندبار بالا پایین رفت رفتارشان عجیب بود زن در سرعت ماشین چند بار می خواست در را باز کند خود را پایین بیاندازد کمی مشکوک شدیم به دوستم گفتم از کنارشان رد شود که ببینم چه می گویند؟ نزدیک شدیم، زن با ناسزهای رکیک از مرد می خواست که نگه دارد تا او پیاده شود. زن به او گفت مگه می خواهد پول سیب زمینی بدهد که اینقدر ارزون می گوید و بعد گفت تو گفتی ۱۰۰.۰۰۰ تومان و بعد هم دوباره ناسزای رکیک. دوباره عقب افتادیم در یک لحظه که عقب بودم کثیف ترین صحنه زندگی ام را دیدم زن درحالی که در را باز کرده بود مرد با لگت او را ماشین به بیرون پرت کرد. زن شانس آورد که سرعت ماشین کم بود بنز به سرعت رفت اما زن بیهوش در حالی که از سرش خون می آمد بروی جاده افتاده بود. قبل از اینکه ما پیاده شویم چند ماشین ایستاند یکی هم او را سوار کرد تا به بیمارستان برساند. این هم شبی تلخ از زندگی یک روسپی
شنبه هفتم شهریور 1388
این روزها...
این روزها در حال گذشتن است اما برای من کمی وشاید هم خیلی متفاوت تر از گذشته من الان دقیقا ۶ ماهه دارم زندگی مستقل از خانواده رو تجربه می کنم. خودم وخدای خودم.تنهایی آدم رو عوض می کنه مثلا من قبلا از تنهایی خوابیدن می ترسیدم اما الان با این حس که خدا کنارم هست و صدای دلنشین قرآن شبهای خودم رو به صبح می رسونم. عجیبه آدم وقتی صبح یا ظهر در تنهایی می خوابه نمی ترسه اما همین که شب می شود هزار فکر جوار و واجور سراغ آدم میاد که نکه الان اون عمو لولوی قصه ها بیاد من رو بخوره! خیلی دلم برای مامان تنگ شده اما مجبورم برای خودسازی و خودشناسی از خونه دور باشم. این روزها قدر داشتن پدر ومادر رو بیشتر از قبل می دونم. فضای تهران یجوریه! اهواز که بودم پیش خودم می گفتم خدا واسه چی ما رو از تهران و اون همه امکانات دور کرد و به اهواز آورد اما حالا می فهمم که معنی این جمله چیه ؟ که می گه : آهن وقتی فولاد آبدیده می شود که در بالاترین نقطه دمایی گرما داده بشود و من فکر می کنم الان و در این سن وبعد از تجربیات گوناگون در اهواز وسختی های متحمل شده ام بتوانم در تهران زندگی موفق تری داشته باشم با آنکه تهران شهر زندگی نیست اما برای من که دیوانه کار و جنب و جوش هستم بهترین جاست. این روزها کمی فکر سکس هم هستم البته راه مشروع اما نه فکر می کنم همانگونه که من از همسر آینده ام انتظار دارم که او قبل از ازدواج اش هیچ گونه سکسی نداشته باشد من هم باید این توازن را رعایت کنم شاید خودخواهی باشد اما خوب تاحالا خودم را حفظ کرده ام از این به بعد هم تا زمان ازدواج خودم را نگاه می دارم البته با یاری خدا. قصد دارم از این به بعد در این وبلاگم که مخاطبش خدا و خودم می باشیم بیشتر با خدا صحبت کنم وای کاش می شد خدا برایم کامنت می گذاشت. خدایا نمی تونم ادعا کنم که خیلی دوست دارم اما می تونم بگم دمت گرم خیلی داری بهم حال می دی... ای ول خدا
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
تهران بزرگترین سالن مد دنیا
صبح زوده از خوابگاه می زنم بیرون اولین صحنه ای که به چشمم می خوره : یه دختره که تا خر خره آرایش کرده! آخه خدا جون این کی از خواب بلند شده و وقت کرده اینجوری در حد بندسلیگا آرایش بکنه! بعد می روم سمت مترو. خدای من اینجا هم!!! یکی ،دوتا نه ۵۰ تا دختر با چهرهای آرایش کرده از هر نوع که بخواهی هست... برنزه، سفید ، سیاه ، سبزه ، وای ماهم به گناه افتادیم . تا شب در تهران می شود انواع اقسام دختر با تیپ ها و آرایش های مختلف ببینی... البته هرچی که به بالا تهران میری چهرها و آرایش ها س ک س ی تر میشه و کلا جووون کش میشه!! خدایا این بود انقلاب اسلامی! ما که اسلام ندیدیم.. بعضی قیافه ها رو که می بینی ترس برمی داره آدم رو! مثلا یکی رو دیدم که رژ لب مشکی زده بود انگار خود دختر شیطان بود!!! تهران بیشتر بجای آنکه یک شهر باشد یک سالن بزرگ مد است که در آن هرنوع مدی بخواهی موجود است علی الخصوص مدهای من در آوردی تهرونی...
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
شروع بعد فیلتر
سلام. نمی تونم این وبلاگ رو رها کنم درسته که فیلتر شده اما این سه سال این وبلاگ شاهد خیلی از غم ها وشادی های من بوده!!! چه پیام های خصوصی که برای من تداعی کننده لحظه های سوزان نبوده و چه دوستانی من در این وبلاگ نویسی پیدا نکردم امید وارم یک روز این وبلاگ رفع فیلتر بشه اما من تا اون زمان دوباره خواهم نوشت البته یک وبلاگ دیگر به نام وکیل ایرانی درست کردم که یکم از این وبلاگم جدی تره سعی می کنم اونجا کمتر س..ک..س...ی صحبت کنم واینجا رو بزارم برای حرف های لخت وعریانم.هنوز نمی دونم چرا من رو فیلتر کردن!!!خیلی دلتنگم باید بدم یکم دلم رو گشاد کنن کاش اون مطلبی رو که در رابطه با ناصر زده بودم پاک نمی کردم و الان می رفتم می خوندمش... من دوباره برگشتم قربان شما میرزای ایرانی وبلاگ نویس....
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
سفری که از یادم رفت
درست همین چند ماه پیش بود که بصورت اتفاقی تلفنم زنگ خورد ویه آقایی پشت خط گفت : آقا شما دوست داری بری مکه؟ گفتم : کور از خدا چی می خواد؟ دوتا چشم بینا از زمان اون تلفن تا زمان سوار شدنم به هواپیما و پرواز بسوی جده جیزی خاطرم نیست به جز گریه های مادرم که بعد از خدا هرچه دارم از اوست در ذهن ندارم .چرا مادرم چون به یقین می دانم دعاهای او این مکه غیر منتظره را در دامان من نهاد وزمانی که می خواستم از سالن به سمت باند بروم از من دوتقاضا کرد اول ودوم که به دلایلی از گفتن اولی اش معذورم اما دومی را می گویم اما برای دوتایش قسمم داد که اگر این دو برایت آنجا اتفاق نیافتاد هرگز شیرم را حلال ات نمی کنم! برای دومی مشکلی نداشتم اما برای اولی گفتم مادر محال است من؟ امکان ندارد من کی باشم که بخوام این رو انجام بدهم با این همه گناه! دومی رفتنم به غارحرا بود این رو هم ساده گرفتم اما بعد که توی عمل افتادم فهیدم مادری که تا بحال خود به اینجا نیامده از من چه خواسته؟ درد و زجری که و عدم داشتن توانایی کافی مرا از رفتن به غار بازداشته بود از آخرین فرصتی که پیدا کردم با یه عده از بچه ها شب ساعت ۲ زدیم به کوه چون مادرم مرا قسم داده بود باید می رفتم بارها بریدم اما رفتم وقتی رسیدم آن بالا و مناجات امیرالمومنین را خواندم در قلبم پی بردم مادر از من چه خواست بود. اولی را نمی گویم اما وقتی بهش فکر می کنم قبلم آتش می گیردو بندم داغ می شود مادر ای کاش هرگز از من نخواسته بودی که به دنبالش بروم.رفتم وداغی ماند بردلم وقتی یاد لحظه ای می افتام که بعد از انجام اعمال در هتل فهمیدم تمام اعمالم باطل شده و دوباره پای پیاده ازهتل تا مسجد الحرام رفتم بغض گلویم را میگره پایم زخم شده بود اما هیچ حسی جز تصور سابقه ام وناشکری هایم در ذهنم نمی آمد و دائم بازبان بی زبانی انابه می کردم ولحظه ای که برای بار دوم خودم را در برابر مسجد الحرام یافتم یادم رفت که صبح خدا را بخاطر داشتن چنین پدر ومادری که مرا رشد دادند تا به اینجا یعنی روبروی خانه خدا برسم شاکر باشم . یادم می آید چند بار قبل از اینکه به خانه خدا مشرف شوم در همان ماه خواب می دیدم که روبروری کعبه دست به قنوت سه بار می گویم "الهم عجل لولیک فرج" فلسفه سه بار گفتنم را تازمانی که روحانی کاروان به ما نگفته بود که هرکس که برای اولین بارچشمش به خانه خدا بیافتد سه آرزویش برآورده می شود نمی دانستم اما آنروز وقتی دست به قنوت بردم و بی اختیار سه بار آروزوی تعجیل کردم را از خاطر نمی برم عاشقانه پرده کعبه را می بوسیدم احساس می کردم در حال بوسیدن لبان خدای مجسم خودم هستم.عشقم این بود که بعد از طواف اول مثل مولایم حسین احرامم را باز کنم سینه ام را به سنگ زیر درب کعبه بچسبانم و بگویم "الهی مسکینک بفنائک، الهی سائلک بفنائک، الهی عبیدک بفنائک" و حال می نگرم جز عکس هایی از آن سفر هیچ برایم نمانده والبته آن داغ وباز من در منجلاب گناه و شهوت غرق شده ام خدایا کمک کن
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
چرا؟
بارها از خودم پرسیده ام چرا؟ مثلا چرا یک زن برای در آوردن خرجش خود فروشی میکند؟ چرا وقتی از جلوی ایستگاه متروی میرداماد رد می شوی زنانی را می بینی به هر زوری شده می خواهد به تو جوراب ویا چیزدیگری بفروشند!زنان سن بالایی که الان وقت استراحت در منزل آنهاست وباید چرخ خانواده را بچرخانند؟ چرا کسی که در دانشگاه امام صادق درس خوانده و یا در بسیج دانشجویی یکی از دانشگاه های تهران بوده این حق را دارد برای دانشجویی در دانشگاه هرمزگان در آینده به عنوان یک مدیر تصمیم بگیرد؟چرا آن دانشجوی هرمزگانی نمی تواند استعداد خودش را بروز دهد؟ چرا همه زیر چرخ تبعیض باید له شوند؟ چرا تحقیر شدن توسط شخصیت های به ظاهر مسلمان؟ چرا سواستفاده از نام دین ؟ چرا پدرسوخته بازی وهزار کثافت کاری دیگر در لوای دین؟ چرا اینجا؟ چرا آنجا نه؟ چرا تو تحقیر می شوی ؟ چرا له می شوی ؟چرا شخصیتت زیر سوال می رود ؟ چرا هرکسی به تو انتقاد می کند؟ چرا نتوانسته ای خود را تثبیت کنی ؟ آه امشب دلم گرفته با این همه چرا ؟.... وبازهم چرا چراچرا آدم باید صبر داشته باشد و ناراحت نشود باید فراموش کند حتی له شدن زیر دست پای آدم های ناچیز به قول فرشید این نیز هم بگذرد
سه شنبه هجدهم فروردین 1388
ریاست جمهوری و رابطه آن باخر راندن !!!
نمی دونم ازکی دغدغه این رو پیدا کردم که یه روزی باید رییس جمهور شوم ولی فکر میکنم برمی گردد به زمانی در دهاتمان یه دانش آموز کوشا در امر انشاء نویسی بودم(کشک می گرفتم انشاء می نوشتم) همون زمان بود که وقتی معلم ده موضوع تکراری "در آینده می خواهید چیکاره شوید؟" را می داد بیدرنگ به این فکر می افتادم که باید رئیس جمهور شوم آخر در خودم این استعداد را کشف کرده بودم . کدخدا بارها گفته بود که تو خر خوب می رونی و راحت می تونی تصدیق "خر رونی" بگیری جون شما مزاح نمی کنم آخر شنیده ام در شهر یکی از شرایط ریاست جمهوری داشتن تصدیق رانندگی است می گویید نه به این لینک توجه کنید :محسن رضایی: ریاست جمهوری و رانندگی در ایران البته شرایط دیگری دارد که من استاد حاذقی در این موارد هستم : تعمیر کار مجرب ماشین ها فرسوده، جاده صاف کن و یا به عبارتی مهندش جاده سازی، در این موضوع که خر خیلی بهتر از ماشین است شکی نیست چون تلفات جاده ای ندارد و براحتی هرجا بخواهید می توانید بر سر او بزنید و متوقفش نمایید البته اگر خربازی اش گل نکند اما ماشین از خرمن هم خر تر است و یقین شما را هلاک خواهد کرد فکر می کنم با خر بشود ارابه توسعه کشور را راحتر کشید خر است نمی فهمد هرچه بارش کنید بیشتر کیفور می شود خر که کارت سوخت نمی خواهد البته در دهات ما طبق آخرین تصمیم گیری ها علوفه این بی زبان ها را هم سهمیه بندی کرده اند کارت هوشمند علوفه هم دست مافیای علوفه ( آقازاده های کدخدا) افتاده و ملت رو آس و پاس کرده اند... در بخش تعمیر کاربودن نیز بنده سالهای سال دستی در تعمیر دیفرانسیل تراکتور ددی مراد(باباجون مراد) داشته ام البته هروقت خرم مریض شده یجورایی خودم درمان اش کرده ام در تکنیک بعدی هم که جاده صاف کنی و راهسازی باشد این حقیر سالهای سال به همراه خر عالی در شغل شریف مال رو سازی (جاده های سازگاربا جغرفیا روستایی) دستی داشته ابم او می دوید و خاک لگد می کرد خسته می شد من لگد می کردم و کلا هردو خاک و گاها گل لگد می کردیم خیلی به خودم اعتماد دارم که بتونم در ائتلاف روستاهای اولیا و سفلا رای قابل توجه را کسب کنم.
پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388
سلام سال 88
شاید این سلام خیلی دیر بود مثلا به فاصله ۱۳ روز و در روز خود سیزده بدر خوب شاید خوش یمنی سلام این روز به اصطلاح نحس را متبرک بکنه البته ما که نفهمدیم قسم حضرت عباس این ملت رو قبول بکنیم یا دم خروس رو. اگه ملت متشرع هستند وگاهی عشقشون میکشه به قرآن سری می زنند صاحب همه روزها خداست و کلا نحسی میانه ای با مالکیت رحمانی و رحیمی خدای مهربان ندارد . ای بابا حالا که خودمان امسال ۱۳ به در نرفته ایم ودر خانه ایم می خواهیم آن را زیر سوال ببریم! مثل بازی ایران و عربستان که تا دقیقه ۲۰ که ایران گل زده بود علی دایی "مربی سوگلی" وباحالی بود اما وقتی که ایران باخت شد "علی دایی گاگول" وهزارتا از این حرف های دیگر!!! خوب این هم خاصیت احساس زدگی ملت ماست که با توجه به احساس ها نظرمی دهند ویا تصمیم می گیرند.بعد از ظهر همه ۵شنبه ها برایم پرازنشاط بودند که چرا که در بعد از ظهر ۵ شنبه بدنیا آمدم اما عجیب این ۵شنبه برایم دلگیر است می دانم چرا؟ چون محمد برادرم در کنار ما نبود و کلا تمام عصرهای این نوروز غمگین و سنگین بودند.. تلفن ها ، آدم ها، آنهایی که فکر می کردی آمده اند برای عمری اما نه تو جایی در دفتر اهداف و آرزوهای آنها نداری... شاید تابلوی میوه ویا تابلوی مادر و یا تابلوی سفال گلی و گل رز و یا پشت تابلوی مادر و نگاه کردن به آنها در این عصر غم انگیز تو را تسکین دهد همین و بس... غم.غم.غم و خدا
جمعه سی ام اسفند 1387
خداحافظ سال 87
سلام به همه دوستان و همرهان خوبی که طی این یکسال از خزئبلات این حقیر کمال استفاده را بردند!!! البته کما بیش ار حضور پر رنگ چند نفر که حسابی زحمتشان دادم در این مدت باید نهایت تشکر را داشته باشم : خر مش ممدلی ، گاو مش حسن ، کدخدا و کلیه خانواده محترمشون منجمله آقازاده های دست پاکشون که توی این ۱سال از هیچ تلاشی در جهت دستبرد به "بیت الدهات" دریغ نکرده اند ، اصغر بیچاره ، ممد آواره و کلیه اوباش ده پایین و بالا... این سال برای من ره آوردهای زیادی داشت که مهمترین اون ها سفر پربارم به مکه بود که بعد از این سفر باب آشنایی ام با جنبش عدالتخواه دانشجویی بود که دوستان زیادی در سرتاسر ایران پیدا کردم البته اینقدر حضورم در روزهای اول نشست ۱۵ جنبش پررنگ بود که بعد از تجمع در مقابل میراث فرهنگی دوستان محترم (آ. اصفهان) تهمت "بردار گمنام بودن" را به اینجانب وارد ساختند!!! که انشاالله در دادگاهی صالح به این اتهام رسیدگی خواهد شد(قیامت) از دوستان خیلی خوبی که همیشه خلااشان را در زندگی ام احساس می کردم که در این سال با آنها آشنا شدم علی آقای کمیلی(آرمانخواهی) بود که همین چند روز دیگر رسما قاطی مرغ های ننه قمر خواهد شد... برادر گرامش هم حاج حسین کمیلی هم نیز همچنین از فرشید ایلاتی نگویم که یک گل گلاب به تمام معنا است .همیشه فکر می کردم محمدصالح مفتاح(حکومت ومعنویت) آدمی خشک وجدی است اما فکر میکنم در آینده روزهای خوبی را با این دوست جنبشی داشته باشم در کل جنبش عدالتخواه که یکی از برکات سفر مکه ام بود ره آورد های زیادی را برایم داشت که روز به روز به آنها اضاف می شود... آشنایی بافعالین سیاسی اجتماعی اهواز از جمله اجوبه فرهنگی مجتبی نامخواه در اهواز به گونه مسیرفکری ام را تغیر داد که خدا حفظش کند. البته در طول جریان جنبش ودو نشستش اتفاقات زیادی افتاد و آشنایی هایی که به دلیل حجب وحیا از گفتن آنها معذورم اما درکل اگرچه پایان تلخی داشت اما شیرین بود...در مورد درس نگویم بهتر ست چون کمی امسال در درس بدبیاری داشتم اما پایانش نیکو بد چرا که با کمک خدای متعال توانستم کارهایی را در جهت رسیدن به اهداف درسی ام انجام دهم راضی ام به رضای او...تجربیات مختلف فراز و نشیب ها گوش دادن بیش ار حد تصنیف" شدخزان " در کنار رودخانه کارون و زمزمه این کلام :توکیستی که من اینگونه بی تو بیتابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم!!! یکی از مهمترین وشاید اصلی ترین دلمشغولی های سال ۸۷ من بود(راز بزرگ) بیماری برادرم که کماکان ادامه دارد در پایان این سال مرا بیشتر به خدا نزدیک کرد وانس مرا با گریه دوچندان کرد وبازهم می گویم راضی ام به رضای او و از خدابه خاطر دعوای چندروز پیشی که با اوکردم عذرخواهی میکنم... ایمان دارم سال جدید برایم قابله حوادث خاصی باشد که آنها را در ذهن پروانده ام. ساعتی پیش پیشنهاد تهیه کننده گی یه مستند در رابط با راهیان نور به کارگردانی آقای محمدرضا دهشیری برای بخش از شبکه اول سیما راداشتم که فکر می کنم شروع این کار در ابتدای سال ۸۸ آنهم با شهدا و یاد آنها خوش یمنی را برکت را برای کل سال را برایم خواهد داشت کم کم داریم به ساعت تحویل سال نزدیک می شویم از خود می پرسم که آیا همچون تحویل سال ما نیز می توانیم به تحویل درونی و برونی نائل شویم... از وقتی که دغدغه ام زیر پوست شهر شد لحظه تحویل سال به فکر کسانی بودم این قشر: کارتن خواب ها، بی خانمان ها، فاحشه ها، کارگران ، فقرا وکسانی که حتی سفره ندارند برای پهن کردن چه برسد یه چیدن هفت سین و هزار جور آدم دیگر که بودن و یانبودن عید نوروز برای آنها معنایی ندارد وشاید بودنش برای پدر و مادرانی که شرمنده روی فرزندان خود هستند عذاب آور باشد... امسال من هم در نبود برادرم دلم غمگین است اما خوب... خدایا می دانم بنده سربراهی نبودم خصوصا اونجوری که بعد از مکه باید خود را حفظ می کردم نکردم اما دوست دارم این دعا را درحق همه پدر و مادر ها دنیا بکنم: خدایا هیچ پدرو مادری را درمقابل فرزندانشان شرمنده نکن در پایان هم می خواهم یه پیشبینی کنم فکر می کنم آقا نام امسال را یجورایی با عدالت ، غزه، وچون امسال هم خشکسالیه با موضوع مصرف پیوند بزند .شما را در آخرین لحضات سال ۸۷ قسم می دهم که در هرلحظه و هر مکانی دعای فرج صاحب الامر را از خدا بخواهید به والله قسم که هر دعایی که در حق او میکنیید او هم شما را دعا می کند(نقل قول از یکی دانشجویان عمره دانشجویی امسال که در طواف اولش نائل به دیدار دوست شد)
"الهم عجل لولیک فرج"
جمعه شانزدهم اسفند 1387
آقا کجایی!!!
موقعی که رسیدم پشت حیاط مسجدالحرام حاج آقای کاروان شروع به راهنمایی ما کرد در میان صحبت هاش گفت کسانی که اولین بار که چشمشان به کعبه میافتد ۳آرزو بکنند آرزوشون برآورده می شود... یه لحظه مثل برق خواب هایی که قبل از آمدن به مکه را دیده بودم را در ذهنم گذراندم چند بار دیده بودم که وقتی به کعبه می رسم سه بار می گویم "الهم اعجل لولیک الفرج" خوب این هم برای خودش یک آرزو است دیگر.... حالا بعد از گدشتن ماه ها از رفتن من به مکه می گذرد امشب در ابتدای روز شروع ولایت آقا حجت ابن العسکری به این فکر می کنم خوب حالا آقا هم آمد من چه کار قرار است بکنم!!! بلا نسبت اسم خودم را شیعه گذاشتم... شیعه ای که قرآن را برای ماه رمضان می خواند... اصلا نمی داند نهج البلاغه درونش چه حکمت هایی نهفته است... حتی یک بار صحیفه سجادیه را ورق نزده ام... ادعای شیعه بودن هم می کنم... وای برمن سالی دیگر از ولایت ولی الله صاحب الامر آمد و من در جهل و نادانی ام آنموقع فرج او را می خواهم...
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
چگونه یک ف اح ش ه شدم!!!
اینکه آدم بعضی موقع ناخواسته و بدون اراده درراهی بد بیافتد که خود نمی خواهد امری است بدیهی اما این مهم است چگونه خود را از این راه بد به اراده بیرون بکشد بحثی است مفصل. اسمش سحر است 22 سال بیشتر سن ندارد به جرم معاونت در ایجاد باند فساد و قاچاق دختران به کشورهای عربی اورا دستگیر کرده اند در راهروی تنگ دادگستری با دستانی دستبند خورده بروی نیمکت نشسته مرا صدا می زند و لیوانی آب می خواهد، بی اراده به سمت او می روم و از آبخوری برای او آب می برم مامورش مرا می شناسد(کار افتخاری در دادگستری) لیوان آب را به او میدهم همان طور که می خورد گفت: انگار هنوز آدم پیدا می شه این حیوون ها اصلا صدای من رو نمی شنون... اسمت چیه؟ سحر. چند سالته؟ 22 ادامه میده مگه بازجویی سوال می پرسی؟ نه اما دوست دارم بدونم چرا یه دختر 22 ساله اینجا توی این وضعیت نشسته؟ دیدم سرش رو انداخت پایین و گفت: من یک فاحشه هستم!!! خشکم می زنه دوست دارم بیشتر از او بشنوم بیدرنگ به او می گویم دوست داری برایم زندگی ات را تعریف کنی؟ نگاهی به من می کند و با صدای آروم میگه واسه چی می خواهی از یه فاحشه بدونی؟ می خواهی بدونی چگونه یک فاحشه شدم؟ باشه برایت می گویم... تا چشم باز کردم خودم رو توی یه خونه که 9 تا خانواده باهم توی یه حیاط با یه حمام و دستشویی مشترک باهم زندگی می کردند دیدم. پدرم بنا بود مادرم هم رخت می شست ما هم 7 تا بچه بودیم یه روز زمستان یه آقایی اومد دم خونه ما خبر فوت بابام رو آورد 9 سالم بود چیزی نمی فهیدم... اوضاع ما خیلی بهم ریخته بود صاحب خونه ما را جواب کرده بود یه مدت غلام مرد تنهایی که توی این حیاط زندگی می کرد زیر نظر داشتم خیلی دور مادرم می پلکید می گفتن جنس می فروشه!!! آخر مخ مادر ما رو زد و اون رو صیغه کرد بعد اون هم مادره شد یه موادی تمام عیار حالا من شده بودم 12 ساله اون غلام کثافت زندگی ما رو گند زده بود من رو خیلی اذیت می کرد!!! شب ها گاهی می آمد بالای رختخوابم(!!!!) اما هنوز این مادره یه جو غیرت داشت از من دفاع کنه کم کم خیلی چیزها فهمیده بودم یه روز دعوای غلام و مامان گرفت بالا که بعدا از مامان شنیدم سر من بود غلام می گفت : حیف این خوشگله نباشه تو خونه بمونه!!! حالا دیگر 16 ساله شده بودم گاهی واسه غلام مواد جابجا می کردم گاهی رفقای غلام اذیتم می کردند اما من پروتراز این حرف ها بودم توی همین اوضاع بود که غلام و مادرم را باهم به جرم خرید و فروش مواد انداختن زندان هرکدوم 10 سال واسشون بریدن من موندم 7 تا خواهر و برادرهای قد ونیم قد خودم و 3 تاهم توله سگ های غلام بلاخره بچه مامان بودند این آخری هم بخاطر نارسایی قلبی فلج شده... صاحب خونه هر روز می آمد سروقت من و اون پیشنهادهای کثیف اش رو به من می داد و می گفت اگر(!!!) تا هر وقت دلت خواست اینجا بمون... اما من تو کتم نمی رفت افتادم دنبال کار هرجا می رفتم بعد از یک ماه اون درخواست رو می کرد آخرش هم که جواب نمی گرفت بیرون ام می کرد یه روز که صاحب کارم که دستش رو گاز گرفته بودم اون نامرد هم حسابی من رو کتک زده بود توی پارک نشسته بودم و حسابی داشتم گریه می کردم دیدم یکی دستی کشید روی سرم و گفت من مرجان هستم... می تونم کمکت کنم من هم که احتیاج به یکی داشتم تمام زندگی ام را برایش تعریف کردم .اون خیلی خودش رو مهربون گرفت گفت دوست داره من رو ببره خونش من هم بی اراده با اون سوار ماشین شیکش شدم و رفتیم سمت خونش اون بالا مالاها بود... ازم خیلی خوب پذیرایی کردشب قبل از اینکه خونش رو ترک کنم بهم گفت دوست داری پول دار بشی من هم بهش گفتم آرزومه... گفت: خوب هرچی بهت گفتم باید گوش کنی از فردا ور دست اون بودم اول تلفن مردا را جواب می دادم همون اول فهمیدم که بله مرجان خانم هم آره کم کم روم باز شد اما دم به تله نمی دادم یه روز یکی از دوست های مرجان بهم گیر داد آخر هم قرص خواب ریخت توی آب میوه بعد هم(!!!!!) آروم آروم افتادم توی خط مرجان بهم می گفت فاحشه کوچولو اون می گفت مشتری های تو گرون تر من هستن اما من چندشم می شد هروز با یه آدم کثیف(!!!) حالم از همه بهم می خورد اما یکی باید به اون توله سگ ها خرجی می رسوند چند بار خواستم از این کار بیام بیرون اما نمی شد دیگر توی منجلاب گیر کرده بودم روز به روز به خلاف هام اضافه تر می شد مرجان افتاده بود توی خط فرستادن دختر به خلیج درآمد خوبی داشت چند بار به من گفت :فرشته کوچولو بیا بفرستم اونجا که نونت توی روغنه اما من بهانه می آوردم حالا من با 22 سال شدم یه فاحشه تمام عیار اما حالا که اینجام از همه کارهام پشیونم دیشب توی بازداشگاه یه خانمی که خیلی متشخص بود و به جرم برگشت خوردن چک توی بازداشت موقت بود راجب به کسی باهام صحبت کرد که حضورش توی زندگی من اصلا معنایی نداشت اون از خدا برای من صحبت کرد حالا از خدا می خوام که کمکم کنه تا بتونم آدم بشم. توی همین لحظه مامور شعبه صدا زد سحر.ب نوبت شماست اون یه نگاهی به من کرد و رفت
(( بعدا توانستم بفهمم اون بعد از اینکه محکومیت را گذارند توانست با حسن اخلاقی که از خودش نشان داد از زندان آزاد بشود اما به درخواست خودش زیر پوشش انجمن حمایت زندانیان یک کار در بیمارستان پیدا کند و در همان بیمارستان با یکی از کارگران ازدواج کند سحر الان یک بچه دارد در دورانی که او در زندان بود خواهر و برادرهایش را به آسایشگاه بهزیستی تحویل دادند...)) بله این بود داستان واقعی یک فاحشه.....
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
دعایم کنید (دو)
کماکان درد ادامه دارد و هرلحظه احساس نیازم به دعا بیشتر می شود از تمای دوستانی که توی این مدت مرا از دعا خودشان محروم نکردند ممنونم و خواهش دارم به هرکسی می توانند بسپارند تا آنها هم دعا کنند. خدایا کمک کن...
پنجشنبه یکم اسفند 1387
دعایم کنید....
سلام.خیلی دوست داشتم یه مطلب بلند بنویسم اما بغض گلویم را گرفته خیلی دلم گرفته فقط آمدم از هرکسی که این پست رو می خونه بخواهم دعایمان کند این روزها کمی اوضاع نابسمان است با آنکه زندگی امان همیشه دستخوش سختی های مختلف بوده اما این یکی کمی فرق می کند برادرم احتیاج به دعا دارد... این روزها خدا را بیشتر حس می کنم اما اینقدر گناه بارم که صدام بالا نمی رود.از شمایی که روسفید درگاه اله هستید می خواهم دعایمان کنید... دیگه نمی تونم ادامه بدم بغضم داره اذیتم می کنه... همیشه یه کاری می کردم تو اوج غم هم کسی از درونم مطلع نشه اما دیگر نمی تونم.... دعا یادتون نره... یا علی
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
خوشا شیراز و وضع بیمثالش...
خوشا شیراز و وضع بیمثالش***خداوندا نگه دار از زوالش
علی ای الحال سفری کردیم بی مثال به سرای شیراز که گر خداوند او را از زوال به قول یکه تاز عرصه سخن حاج آقا حافظ نگه دارد ما یکی دچار زوالی خاص گردیدم(در این چند روز جای شما خالی ۸بار به فیض جشن پتو به همراه مخلفات نائل گشتیم آنهم توسط عده زیادی عدالت خواه از سراسر این گیتی پارس زبان) بله آنقدر کتک در زیر این پتوها نثارمان شد که عقل مان دچار زوال گردید.البته اینها از اثرات مجری بودن بنده در این برنامه ها بود خدا خیرشان بدهد اینهایی که این بار سنگین را بروی کله بنده نهادند یکی نیست بگه نون ات نبود، آبت نبود، مجری شدن ات چی چی بود.... اما به دور هر گلایه وشکایتی از نشست جنبش عدالتخواهی. کلا رهاورد هایی قابل توجهی برای این حقیر داشت. مثلا تا امروز ما نمی دانستیم رودخانه ای که آب در آن است می شود آن را به این نام خواند: "خشک" و در این رودخانه که ما هرچه گشتیم خبری از ماهی نبود اما تا چشم کار می کرد مرغ ماهی خوار بود ما را به شگفت وا داشته بود که عجبا از کار این گردونه روزگار، در رودخانه دهات ما که هزاران ماهی وجود دارد اما خبری مرغ نیست چه برسد به مرغ ماهی خوار خوب این هم از اثرات شیراز و به قول شاعر همان وضع بی مثالش است دیگر...البته بغیر آنکه در این چند روز ما درکمان از انتخابات ،تحصن و تجمع ، ارائه دانشجویی ،غذای های سلف دانشجویی وهزاران راه آورد دیگر بالا رفت هنوز مغزمان از فرط ضرباتی که خورده در اغماء به سر می برد خدا می داند در نشست بعدی زنده باشیم یا نه اگر این عدالتخواهی است(جشن پتو) عطایش را به لقایش بخشیدیم .....
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
ما رفتیم شیراز
خدا بخواهد عازم شیراز هستم.... می خواهم کمی آهن عدالتخواهی خونم را زیاد کنم آنهم با شرکت در نشست زمستانه جنبش عدالتخواه دانشجویی دعایتان بدرقه راهمان رفتم حافظ یاد همه شما هستم!!!
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
دهه فجر قدیم ها!!!
بعضی اوقا آدم نه تنها در نوشتن کم میاره حتی مخ محترمش برای مدتی متمادی تا اطلاع ثانویه تعطیل می شه!!! دوباره نزدیک شدیم به دهه فجر.یادش بخیر وقتی دبستانی بودیم شورو هیجان این رو داشتیم که دهه فجر بشه تا ماهم هر جینگولکی داریم به درو دیوار کلاس بچسبونیم!!! از بادکنک بازی گرفته تا تائترهای بیمزه ای که وقتی الان فکرش و رو می کنم حاضر بودم هر نقشی(حتی نقش یه پیرزن ) رو بگیریم تا مگر نیم ساعت به خاطر فرار از کلاس بهانه داشته باشیم از خودم بدم میاد اون موقع چه حس غروری داشتیم!!! وای هنوز مزه کیک وساندیس هایی که دزدکی از دفتر کش می رفتیم رو یادم نمی ره مثلا این کیک و ساندیس ها را به یمن پیروزی انقلاب واسه این معلم های بیچاره می آوردند حالا می فهمم در سیستم (س.آ.پ) اینگونه سور دادن ها جزء معجزه های هزاره سوم است و ما حالا حق کدوم معلم رو خوردیم ونفرین شدیم خدا می داند!!! آن هم به بهانه سرخوشی دوران دهه فجر خلاصه اینکه دهه فجر دیگر واسم اون مزه شیرین قبل رو نمی ده شاید من عوض شدم و شاید هم اون دهه فجر دیگه اون دهه فجر نیست!!!
یکشنبه ششم بهمن 1387
تجلیل از یک قاچاقچی

سلام بر همه شما دوستان و من جمله متنقدین عزیز میرزایی!!! همون طور که مستحضر هستید داشتن هدف در زندگی می تواند ما را به آنچه که می خواهیم برساند(شعار های شکلاتی) چند وقتی است که به دهات امان اجلال نزول نکرده ایم و از اوضاع ده بی اطلاعیم فقط می دانیم آنجا حتی خر مشت ممدلی برای آنکه از ده بالا تاپایین جفتک بیاندازد مجبور است که اهداف خود را با آن خریت اش در مغز نداشته اش مرور کند چه برسد به ما آدمی زاد های دوپا با این همه حریت امان (اشتباه نشود با خریت) عکس بالا که حاصل ولگردی ما در دنیای مجازی می باشد را برای درس عبرت خدمت تمامی دوستان عرضه می دارم که ببنید که آیا نباید از این قاچاقچی محترم به جهت توجه به برنامه ریزی در زندگی جایزه نوسل(میلیون ها کارت شارژایران سل می شود نوبل) هدیه داد؟ توجه نمایید به اهداف ایشان: مجموع اهداف من در ۱ سال آینده :۱. خرید خانه برای زندگی در وکیل آباد(محله مرفهین بی درد مشهد) ۲. رفتن اسپانیا(احتمالا عقد قرارداد با نمایندگی مافیا) ۳.خانه ای دیگر در هرنقطه ایران به دل خواه پدرم( پیشنهاد می کنم رفسنجان باشد چون پسته جهت قاچاق زیاد دارد) ۴.کمک به دوستان و آشنایان( کارخیر آدم خوب و بد نمی شناسد جان شما من یک کاندید مجلس یتیم سراغ دارم که پول تبلیغات ندارد خدا خیرت دهد) ۵.خرید ماشین تویوتا لنکروز(خوش خوراک) ۶. خرید ماشین دلخواه همسرم(خانواده دوستی) ۷.خرید بهترین وسایل زندگی(لوازم خانگی هایر بد نیست) ۸.تفریح در بهترین نقاط ایران و خارج(دلم آب افتاد) ۹.اینجا رو دیگر نرسیده بنویسه که احتمالا کمک به میرزای ایرانی بوده.... چون فهمیده دوران دانشجویی خیلی سخت می گذرد گفته یه وام دانشجویی مشت به ما بده .اما خداییش کدوم یکی از ما برنامه ای با این دقت می ریزیم که حتی زمان اون رو هم تعین کنیم به نظر من جایزه نوسل هم برای این قاچاقی محترم کم می باشد!!!
جمعه بیست و هفتم دی 1387
یوزراسیف عدالتخواه می شود!!!

این روزها بازار سریال "یوزارسیف و زلیخا" گرمه طوری که ملت ماهواره ها راخاموش کرده اند و روزی چند بار این سریال که سرشار از نکات آموزشی می باشد را نگاه می کنند(قابل توجه حوزه نظارت سازمان صدا بی سیما) نمی دانید این سریال در دهات ما چه بازخوردهای فرهنگی نداشته!!! پسر کل حیدر نعوذبلله دچار خلط جایگاه شده با یوزارسیف و دائما یا تو حمام دهاته یا سلمانی و خلاصه همه دخترهای دهات هم شدن زلیخا البته این می تواند از اثرات سوءبرداشت پسر کل حیدر از این سریال باشه و ربطی به هرمونتیک قضیه سازمان(...) از ساخت این سریال ندارد!! اما آنچه که مهم می باشد این است یک روز این یوزاسیف که بعد از مطالعه و بازخوانی سایت جنبش عدالتخواهی یک دفعه حس عدالتخواهی اش گل می کند هوای بازدید از مناطق محروم؛ حاشیه نشین وسفلی نشین شهر محل سکونتش که همان طبس باشد را در سر می پروراند.خلاصه اینکه با یک محافظ از گارد خصوصی اش و با چهره ای متفاوت به اون "پایین ما این ها" عزیمت می کند.اشک در دیدگان یوزارسیف جاری می شود که "وای برمن که این مردم این گونه در فقر و فلاکت زندگی می کنند آنموقع من در آسودگی طعام می خورم وای برمن اگر لحظه بنشینم تا زمانی که وضع میان غنی وفقیر یکسان نشود" که اینجا سریال بدلیل بدآموزی برای دانشجویان ۷۰- سال عدالتخواه سانسور می شود. یکی نیست بگوید ای یوزارسیف عدالتخواه اگر یک روز را در تهران بسرکنی چه می گویی حتما از مقام عدالت خواهی استعفاء خواهی داد. "زنی در زیر بارش برف کبریت می فروشد و زنی دیگر در ماشین خدا تومان قیمت باکبریت سیگارش را روشن می کند".کودکی ۵ساله درکنار جاده گل نرگسی می فروشد آن کودک ۵ساله دیگر در مهدکودک به خاله سارا گل نرگس هدیه می دهد"."مردی در کل ماه جان می کند که شاید ۳۰۰ هزار تومان باهر بدبختی جور کند که خرج هزار سر عائله را بدهد آن مرد دیگر در یک روز ۳۰۰ هزار تومان برای غذای دو مهمانش می دهد" بله یوزارسیف عزیز و زیبا اگر بخواهم بنویسم باید یک شاهنامه یک من برایت فراهم کنم .بابا کجای کاری که آقازاده ها پشت چراغ قرمز برای پدر محترم از همان کودک ۵ ساله گل نرگسی می خرند تازه ۱۰۰۰ تومان پول بیت(!!!) به او می دهد و به اومی گوید باقی اش هم برای خودت. فکر می کنم همین مقدار کافی باشد تا شما را ازعدالتخواهی اتان پشیمان نکرده ام. از طرف میرزای ایرانی عدالت خواه مآب
یکشنبه بیست و دوم دی 1387
نشست سازمان های غیر دولتی کشورهای جهان اسلام در بیروت
سلام دوستای خوبم، سفر کردن رو همیشه دوست داشتم خصوصا سفرمکه که دلم اونجا موند وخودم برگشتم الان هم با دوتا از بچه های دانشگاه تهران داریم راهی بیروت می شویم (نشست سازمان های غیر دولتی کشورهای جهان اسلام در بیروت)قرار ۵شنبه از دمشق به سمت بیروت بریم دعا کنید یه زیارت هم برویم شام خدمت خانم زینب . همین لحظه که دارم این پست رو می نویسم تو فرودگاه هستم و می خواهم بروم سمت تهران بچه ها می گویند یک مشکلی برای ویزا پیش آمده هنوز وضعیت پاسپورتم قرمزه نمی دونم خیلی ریختم بهم از صبح یک ریز این ور وآن ور رفتم دعا کنید برای همه ما بتونیم نتیجه خوبی در این نشست بگیریم....راستی وقت کردم خاطره سفر چند روز پیشم روکه به یکی از روستاهای کشور عراق رفته بودم را برایاتان بنویسم...
چهارشنبه هجدهم دی 1387
عاشورا نماد شله زرد یا نماد عدالتخواهی

چند روزیه که ایام محرم و حادثه کربلا همزمان شده با کشتارهای غزه که نه میشه اون رو یک جنایت حیوانی نامید و نه انسانی( !!! ) وقتی اسم عاشورا و محرم را می شنویم غرق در خاطرات کودکی امان می شویم. وای شله زردها،قیمه ها،شربت ها و باقی نذری ها جور وباجوربا حال بودن چقدر صدای تبل ها زیبا بود. وای هنوز یادم نمی رود عاشق پرچم های رنگ ورانگ بودم!!! واین شد که ما با امام حسین از کودکی آشنا شدیم . بله یک شمری بود که دست برقضاء هم بدقیافه و هم زشت بود (البته همیشه هم قرمزپوش بود که احتمالا پرس پلیسی بوده) زد و امام حسین و باقی خانواده اش را شهید کرد(در اینجا باید حسابی گریه کنی تا تکفیرت نکرده اند) راستی یادم رفت امام وخانواده اش هم همیشه سبز پوش بوده اند(یک نوع نوستالوژی رنگ). همیشه واسم عجیب بود که دوستام و اطرافیانم در دهه اول محرم که هنوز اتفاقی نیافتاده یجورایی گناه نمی کنن اما همین که امام شهید شد و از شام غریبان گذشتیم دوباره می شوند همان افراد!!! خوب که توجه می کنیم می بینم که این حسین فرزند همان امیرالمومنینی است که بهای ارزشمندی چون زهرای مرضیه را در برابرعدالتخواهی اش را تقدیم کرد...حالا امام حسین در کربلا در برابر تمام کفر به همراه تمام خوبی و خانواده اش آمده که ندای عدالت را برپا کند که الگویی شود برای شیعیان اشان . امر به معروف ونهی از منکر،نماز ظهر عاشورا،سخنان آقا در جای جای این حرکت یک رفرنس جهت استفاده همه عدالتخواهان است اما وا مصیبتا که شله زد و قیمه عاشورا جلوه بیشتری از اصل حرکت امام دارد آخر چه اهمیتی دارد که لباس آقا چه رنگی باشد؟ آیا حرکت آرمانی و الهی آقا درک شده؟ آه یادم رفته که آقا هنوز هم مظلوم است آنهم نه در میان دشمنان اش بلکه شیعیان عدالت مآبش که فقط ظاهر حسینی را یه یدک می کشنند!!!
یکشنبه هشتم دی 1387
حیوان یا انسان کدام؟؟؟

دوستی در کامنت مطب قبلی نوشته بود که میرزا از طنز داری میری سمت سوگ!!! آری برادر مگر خون ها را در غزه نمی بینی!!! حتما یک عده می گویند که اصلا فلسطینی ها،عرب ها،مسلمان ها چه دخلی به ما دارند ما این ور دنیا هستیم و آنها آن ور!!! حق داریم که اینگونه بگوییم. اتفاقا یک عده از فلسطینی ها هم در مورد ما همین قضاوت را دارند و می گویند ما نمی دانیم برویم چه کسی را ببینم که این ایرانی ها در کار ما دخالت نکنند؟ اینها هم حق دارند این را بگویند!!! اما برای من نه به عنوان یک ایرانی،نه به عنوان یک مسلمان و شاید هم یک مسلمان زاده بلکه به عنوان یک حامی حقوق حیوانات این سوال پیش می آید که ارزش خون یک دلفین و شاید هم یک خرس که نسلش در حال انقراض است وشاید هم یک طوطی کاسکو بالاتر است یا یک زن حامله ، یک پیرمرد سالخورده،یک کودک،یک پسرودختر ناز!!! کدام ارزش دارد؟خدا نکند که در یکجای عالم ناخن یک حیوان کنده شود و یا در یک فیلم از او سواستفاده شود آنموقع است که صدای سازمان های دفاع از حقوق حیوانات بلند می شود بله حلقه های اعتراض انسانی برای حیوانات!!! اما اگر حمام خون از انسان ها جاری شود هیچکس ککش نمی گزد!!! هرکس سرش در(....)خود است بابا انسانیت کجاست مسلمانی ارزانی اتان!!! حیوان یا انسان کدام با ارزش تر است!!!
چهارشنبه چهارم دی 1387
پاردوکس نفت و سفره
نمی دونم؟ شاید هم بدونم اما چون مغزم نم کشیده آنهم توسط نفتی که ننه مون سر سفره گذاشته بود که البته اون بنده خدا هم سر صف عریض دکانی مش قربون ایستاده این نفت رو گرفته درک بسیاری از مسائل تعطیل !!!بماند پروتره ای که در بالا مشاهده می کنید غلط نکنم عکس پاهای اصغر بیکله، یاور جغ جغه ،ممدپستونک،و احتمالا خودم می باشد ماها در اعتراض به این موضوع که بابا ما هم کفش مارک دار می خواهیم، بابا ما هم رفاه می خواهیم، بابا ماهم دمپایی نیکتا می خواهیم،بابا و هزارتا بابای دیگه!!! در کوچه تحصن کرده ایم. یکی نیست به این کتخدابگه شاید این نفت به معده تو بسازه بابا معده های ما از تعجب هرکدوم شدن یه ایکیویوسان(شخصیت کارتونی بس باهوش) ما نفت نخواهیم چه کسی رو ببینم آخه این هم شد عدالت؟ پسر کدخدا دمپایی نیکتا بپوشه اون موقع این ممدپستونک آسمون جل دمپایی لنگه به لنگه بپوشه که یه لنگشو هم یه موش یا شاید یه آدمی که از نفت بدش می یومده خورده امان از این روزگار نفت و سفره چه سنخیتی با هم دارن خدا می دونه!!!
جمعه بیست و نهم آذر 1387
شیطان رانده شده یا خدا؟؟؟

جاتون خالی نباشه امروز به دلیل فارغ شدن از عقل معاش(واسه ما معاش امور سیاسیه) گفتیم یکم هم به معنویات برسیم با پسر مشت ممدلی که ماشین باباش نه بوق داشت و نه صندلی اما حالا به یمن مهروزی دهیار ده بالایی هم بوق داره هم صندلی و هم یه سیستم که صدای دهل را تا ده پائینی بخش می کنه(جلل خالق) رهسپار یکی از همین امام زاده های اطراف و اکناف شدیم توی راه هم مستفیظ(ببخشید صوادم نم کشیده) شدیم از سخنان مملو از عدالتخواهی آقازاده مذکور که بابای خودش هم بدور از شعار عدالت ماشینش مجهز شده به ادوات...خوب سرتان را بردرد نیاورم از پله های امام زاده بالا می رفتیم و دیواره های آن را نگاه می کردیم یکی نمره ۲۰ می خواست؛یکی دیگر بختش بسته بود دنبال شوهر میگشت؛آن یکی بیکار بود یه کاری می خواست پردرآمد اونیکی هم آبنباتش رو گم کرده بود از امام زاده خواسته بود که بله یکی خوش مزه ترشو بهش برسونه(احتمالا امام زاده شغلش بقالی نبوده) هی نگاه می کردیم اما خبری از خدا نبود!!! خدا گم شده بود دلم واسه خدا سوخت!!! واسه اون امام زاده هم سوخت که بجای خدا باید این همه حاجت رو روا می کرد...رفتیم دورکعت نماز بخونیم چشم ام به یه دفتر خیلی بزرگ افتاد که رویش نوشته بود:دفتر ثبت حاجات و خاطرات وقف امام زاده(...) خیلی متعجبانه سمت دفتر رفتم(اینجوریشو ندیده بودم خداییش کم اوردم) دفتر را باز کردم ودوباره همان حاجت ها از وام خودرو گرفته تا وام ازدواج و...تارسیدم به یه نوشته ای که یه بنده خدا قبل من نوشته بود: بسم الله الرحمن الرجیم... اول فکر کردم اشتباهی نقطه افتاده ازش پرسیدم که این نقطه رو اشتباه گذاشتید. گفت نه خدا هم رحیمه هم رجیمه مگه ما نمی گیم عوذبلله من الشر شیطان رجیم... اینجاش دیگه مغزم داشت سوت می کشید مثل زود پز دیر پز و همون جا یه طرح گفتمان دینی راه انداختیم که بابا راه اینوریه اون وری نیست...توی این دفتر نه خبری بود از خدا ونه به نام خدا بعضی ها هم با نام به نام امام زاده(...) شروع کرده بودند این یکی هم که اومده بود از خدا تعریف کنه زده.... بماند اما هرچی فکر می کنم می بینم اون بت پرسته بت رو می پرستیده اما این انسان مسلمان زاده شیعه ناخواسته داره شرک می کنه اون هم با جواز توسل به اولیا و خوبان... دلم آتیش می گیره واسه خدا که چرا می هیچی نمی فهیم... خلاصه تصویر بالا را هم توسط موبایل پسر مشت ممدلی گرفتیم جهت رویت دوستان وای بروزی که خرافه جای اصل دین را بیگیرد....
یکشنبه هفدهم آذر 1387
روز دانشجو!!!

از اونجایی که دیروز بلانسبت همه شما روز دانشجو بود مثلا ما هم گفتیم چون دانشجوهستیم با خرمشت ممدلی یه تابی درچند عدد دانشگاه دهاتمان بزنیم تا ببنیم چه خبره که ای کاش هیچ وقت پایمان به این به اصطلاح دانشگاه ها باز نمی شد!!!هنک هنک با این خره که چندروزی سهیمه کاه وعلوفه اش به دستور ستادسهمیه بندی به علت تقلب در کارت هوشمند علوفه اش قطع شده بود و ما مجبور شدیم از کریم آقا سرکوچه علف آزاد بخریم. بر درب دانشگاه چمران رسیدیم دیدم یه هیئت کت وکلفت درحال چک کردن(حتی اونجای) دانشجویان هستند ما فکر کرده بودیم حالا چون روز دانشجوهه حتما دم در به ما شکلات می دهند که کوفت هم کفت دست ما نگذاشتند به هزار زور توانستیم خر محترم را که کارت دانشجویی نداشت به داخل دانشگاه ببریم آخه هرکی کارت دانشجویی نداشت باید میرفت خونه باباش!!!نه که ۱۶ آذر روز دانشجوهه دانشجویان بغیر اینکه کارت دانشجویی اشان باید همراه اشان باید باشد ناخن ها کوتاه،موی کوتاه با رعایت شئونات غربی!!! بدون رژلب و کرم پودر وکلایه دانشجوی مثبت باید می بودند .خر محترم اول سرخود به سمت سالنی که وزیربهداشت قدم بر دانشجویان گذاشته بود البته برحق آنها کج کرد ماهم هم دنباله رو او. دیدیم ای ول بابا چه جمعیتی مثل اول همه برنامه اول مجری بعد هم وزیر بعد هم پرسش وپاسخ یکی می پرسید:آقای وزیرنظر شما راجب به سهمیه بندی شدن آمپول به دوبخش زنونه و مردونه چیه؟ایشون که کلی کیفور شده بود حتما به حاج محمود می گم چون فکر اینکی رو نکرده بود و هزران سوال از این قبیل من هم از وزیر در این باره که چرا رئیس جمهور خری پولدار را برای مرکب سواری انتخاب کرده و این خارج از شعارعدالت ایشان است؟ هم خودم مورد غضب قرار گرفتم و هم خربیچاره مشت ممدلی ودر این حال ما سالن را ترک کردیم رو بسوی سرنوشتی دیگر در روز ۱۶ آذر روانه شدیم البته اتفاقات دیگری هم افتاد که ما دیگر دل ودماغ نوشتن آنها را نداریم خوش به حال این خرها که روز دانشجو ندارند که بهمند که ما چی می کشیم!!!
چهارشنبه ششم آذر 1387
استفراغ کلمات

امروز سر کلاس منطق بودم که مغزم قد یه زود پز داشت سوت می کشید و خودم هم مثل خر مش حسن به عرعر افتاده بودم استاد می گفت که یکی از روحانی های عزیز که تازه ملبس شده در اولین نطق پیش از دستورش در بالای منبر امام حسین بجای آنکه از امام حسین و کربلا بگه رفته از اینکه انسان حیوان نامی ناطق است (یک بحث منطقی که خود استاد هم!!!!) بحث کرده وقتی از منبر پائین اومده کفش هاشو بالای سیم های برق خیابان پیدا کرده!!! اون یکی کلاس با یه استاد دیگه بود که بحث از فلسفه کانت به مسلمانی سر کج کردو و استاد شروع به موعظه یه مشت دانشجوی مفلس کرد که بله شما همتون مسلمان زاده هستید و در اصل مسلمان نیستین و دستش رو که بی مثال به دست اصغر یه دست می موند کشید سمت من و گفت این یارو(بلانسبت خودم) ببنید این اگر در اسرائیل بدنیا می آمد الان در غزه در حال انجام تکلیف الهی و صهیونیستی خودش بود!!! یا مثلا خانم فلانی(تو باغ نبود این بیچاره آخه یکی از آقایون جواب خواستگاری اش را رد کرده بود جل الخالق دختر ها هم بله!!!) اگر در عربستان بود تا حالا مجوز کشتن چندتا از شیعیان را صادر کرده بود آنهم به مجوز وهابی بودنش!!! آره به همین سادگی که استفراغ می کنی و اون املتی را که تو خوابگاه خوردی بالا میاری و تازه بعد از دیدن استفراغت می بینی که گوجه ها خوب پخته نشدن کلمات و معنایی از دلت استفراغ میشه و چه خوب می شد که به این استفراغ هم نگاه کرد....
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
تف به هرچی دوست داشتنه مادیه!!!

پست این مطلب به دلایل کاملا شخصی حذف می شه . چون تو اوج عصبانیت نوشتمش و چون تاب این رو نداشتم که این حرف ها رو به کسی بزنم که تلنگر شدیدی بود برای تمام عمرم و ازش ممنونم. و واقعا از خدا و اون می خوام که منو به خاطر این حرفام حلال کنه... هنوز مونده آدم بشم کاش یه(...)بود وبهم می داد...
بی مزد بودو منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
شنبه سیزدهم مهر 1387
سوتی یا جدی از خبرگزاری فارس
از اونجایی که یه قول میرزایی داده بودم که زود به زود آپ کنم موقعی که داشتم توی این دهات بزرگ(به قول بیل کیلنتون عزیز دهکده جهانی) ول می گشتم که ناراضی نباشم یه عکس نظرم جلب کرد که بعد از خنده طولانی مرا به تامل و تعمق واداشت که....

البته خواندگان باهوش وذکاوت می توانند هرچی به مغز محترمشان خطور کرد واسه خودشون نگه دارند آخه می ترسم اگه به من دادین من این وبلاگ رو از دست بدم اما خودمون هستیم چه رابطه ای میان آیات عظام حاج آقای رفسنجانی و استادخوبم آیت الله مهدوی کنی و فیلم ضد ایرانی سیصد و سنی های کلاه قرمز و...ای بابا اگه بخوام جلو برم باید تا صبح بنویسم اما خدائیش میبینی نون از این مملکت میخورن بعد به اسم خبرگزاری فارس کارای مشکوک غیر فارسی می کنند بعد هم ماستمالیزاسیون می کنن می گن سوتی بوده.برو برادر تو دهات ما هم وقتی خر مشت حسن گند بالا میاره و نصفه شب عرعر می کنه ودمار از روزگار ملت خواب در میاره صبح مشت حسن واسه اینکه گیر ندن بهش تمامی بچه های اهل دهات را به یک سواری مجانی از ده بالا تا پایین می کنه بعد می گه صدای خر من نبوده تو خواب توهم زدن... حتما فردا تو خبرگزای نافرس می زنن میرزای ایتالیایی یا آمریکایی... نه بردار من از الان می گم میرزای ایرانی هستم!!!
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
سلام و خداحافظ ببخشید اطلاعات طبقه بندی شده
سلامی از نوع میرزایی البته یه سلام داغ تابستونی با مزه آب توت فرنگی یا زرررررررشک!!! یه عذرخواهی که مدت زیادی شما رو منتظر نوشته های داغ خودم گذاشتم اول اینکه در دانشگاه دهات ما امتحانات ترم در حال برگزاری بودن و ما هم که با این مخ بطور کل آکبند و دست نخورده خودمان در حال گذران این دوران پرمشقت زندگی بودیم. دوم و سوم هم نداره چون واقعا تعطیلممم. می دونید چرا؟ چونکه جدیدا مد شده افشای اسم آقازاده های مفسد اقتصادی اون هم توسط کی ؟؟؟ اون پالیزادار خادم که معلوم نیست چرا تاحالا ساکت بوده ((البته شاید اون جوری که باید از خجالت اش در می آمدن نیامده اند اما فکر می کنم الان برداران مخدوم بازداشگاه از حضور ایشان بهره ببرند و از خجالت ایشان در بیاییند)) اسمش شده افشای اطلاعات طبقه بندی شده .عجبا از دست این آخر زمان... البته فکر می کنم این مورد هم از دهات ما نشات گرفته باشه همین چند هفته پیش بود که پسر باقرخان جلوی در حمام عمومی افشا کرد که پسرگاگول و خنگ و فرنگ رفته مشتی ممدلی به کمک پسر کدخدا و معاون پسرکدخدا چه جوری تونستن امتیاز احداث مرکز پرورش خرهای هسته ای (یک نمونه نادر از خر که تازه کشف شده اون هم توسط همین ممدکچل و خواهرش اون هم در تویله خونشون کدخدا هم که کیفور از این قضیه )را بالا بکشن!!! حالا چون به آقا هیچ چیزی نرسیده بود دست زده بود به افشاء بعد هم به دستور سازمان بازرسی خرهای بالا و پائین دستور دادند که این پسره بی دست و پا را به سیاه چال بیاندازن و بعد هم یک تکذیبه پر ملات از طرف سخنگوی کدخدا که بله اینا اطلاعات طبقه بندی شده بودن که توسط این پسره ی جوونلق(هرجور دوست دارین معنی اش کن) خلاصه مخ ما که تعطیل شده پس بابا عدالت کجا رفته!!!در کارخانه خاک سرخ جزایر هرمز یا لاستیک سازی(....) یا مجتمع پرورش خر های هسته ای.......
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
گواهینامه گرفتن مامان میرزای ایرانی طبق روابط

سلام خیلی دلم واسه همتون تنگیده بود آنقدر که دیگه داشت مثل تورمی که ملت از خدا باخبر رو داره یه کارایی می کنه(می تونه هرکاری باشه البته در حیطه مسائل اخلاقی) پاره می شد با آنکه دل و دماغ درست و حسابی نداشتیم آمدیم خو عاشقیه دیگه میرزا یا غیر میرزا نمی شناسه وقتی به تاریخ نگاه می کنی حتی اونن هیتلر عزیز هم از فرط عاشقی دست به هلوکاست زد آخه این اواخر یکسری سند دست مارسیده که نشون می ده که هیتلر عاشق یه دختر یهودی میشه بهش نمی دن این هم عقده اش را سر این ملت بیچاره یهودی مسلک در میاره . چند روز پیش والده مکرمه ما یا بهمان قول معروف دسته در پرقو خوابیده سوسول ها مامان جونم تشریف می برن که امتحان تئوری گواهینامه ماشین بدهند البته قبل از آن یک هفته تمامی اهل منزل بسیج شده بودند که ایشان در آرامش کامل کتاب امتحان خود را بخوانند و چه پدری از ما در این یک هفته در آمد(جای شما خالی) با تمام شوق که بنده هم نیز در معیت ایشان بودم رو بسوی محل امتحان رفتیم تا رسیدیم ایشان به همراه خیل عظیم دانش پژوهان راه گواهینامه به داخل سالن امتحان رفتند بعد از ۵دقیقه دیدم که رو بسوی من شتابان است ودر زیر لب بطوری که تمامی اطراف و اکناف آن را بشنود چیزهایی می گفتند اول فکر نمودم که بابا ای ول به این استعداد درخشان در عرض ۵دقیقه ترکانده بعد دیدم نه بابا قضیه اینه: از خدا بی خبر نگذاشت حرف بزنم تا سوال اولی را پرسید گفت: خانم شما ردی برو ۲ماه دیگر بیا اما همین آقای افسر بغل دستی من را همین طوری( البته من می گویم همین طوری شما می توانید هر برداشتی بنمایید) قبول نمود مگر گذرش به(مادر اینجانب در یکی از دستگاه های مهم دولتی کار می نمایند و در حد تیم ملی می توانند حال ملت را بگیرند) نخورد می دانم چه کارش بکنم.. خلاصه بعد از چند روز مادر محترم خوشحال به منزل تشریف آوردن و با اشتیاق گفتند که افسر مربوطه از دست قضا گذرشان به آن دستگاه مربوطه خورده و از بخت بدشان گیر تائید مادر ما بوده افسر وقتی که فهمید که بله اینجا دیگر جلسه امتحان نیست و این خانم هم آن شاگرد تنبل نیست که در امتحان رد شده دست به انابه وتوبه گرفته که :چرا حاج خانم زودتر نگفتی که شما هم یکی ازاشخاص مهم جامعه هستین تا بدون تشریفات گواهینامه را به شما تقدیم کنیم.. خلاصه آنکه انگار در همان جا هم مشکل افسر مربوطه حل می شود و هم مشکل حاج خانم ما... بله این است حکایت روابط جاریه در جامعه که خانواده ما هم از آن بی نصیب نماند ای دل غافل کو ضوابط قربان شما میرزای ایرانی ضوابط مدار
